شعری بسیار زیبا از صائب تبریزی

 

 

 

از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا

یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا

شسته رو چون گوهر از باران رحمت کن مرا

تا به کی گرد خجالت زنده در خاکم کند؟

موج بی‌پروای دریای حقیقت کن مرا

خانه‌آرایی نمی‌آید ز من همچون حباب

خانه دار گوشه‌ی چشم قناعت کن مرا

استخوانم سرمه شد از کوچه گردیهای حرص

زنده‌ی جاوید از دست حمایت کن مرا

چند باشد شمع من بازیچه‌ی دست فنا؟

آتشین رفتار چون اشک ندامت کن مرا

خشک بر جا مانده‌ام چون گوهر از افسردگی

از فراموشان امن آباد عزلت کن مرا

گرچه در صحبت همان در گوشه‌ی تنهاییم

تا قیامت سنگسار از خواب غفلت کن مرا

از خیالت در دل شبها اگر غافل شوم

مرحمت فرما، ز ویرانی عمارت کن مرا

در خرابیهاست، چون چشم بتان، تعمیر من

من که باشم تا کنم تلقین که رحمت کن مرا؟

از فضولیهای خود صائب خجالت می‌کشم

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شادی

زندگی درس حساب است، خوبیها را جمع، بدیها را کم ، خوشی ها را ضرب و شادیها را تقسیم کنیم[گل][قلب]

نماينده رسمي الكسا در ايران

www.iAlexa.ir لذت يك درآمد شيرين اينترنتي !!! هم كسب درآمد و هم افزايش بازديد كسب درآمد تا 1 ميليون تومان درماه افزايش بازديد وبلاگ شما افزايش رنك الكسا وبلاگ شما افزايش رنك گوگل وبلاگ شما قانوني شرعي حلال مورد تاييد الكسا مورد تاييد گوگل وبمستر عضويت 100% رايگان و آسان و سريع هديه ويژه : 20000 هزار بازديد واقعي با آي پي هاي مختلف از سايت و يا وبلاگ شما فقط 5 هزار تومان به همراه خريد آنلاين !! www.iAlexa.ir

زبل خان

روزی میــرسد … بـــی هیــــچ خَبـــَـــری … بــآ کولـــــه بــــآر تَنهـــآییـَم … دَر جـــآده هــآی بـی انتهــــآی ایـن دنیــآی عَجیـــــب … رآه خــــوآهم افتـــــآد … مَـــن کـــه غَریبـــــم … چـــه فَــــرقی دآرد کجـــــآی ایـــن دنیــــــآ بـآشــــم … همــه جــــآی جهــــآن تنهـــــآیی بــــآ مَـــن است…

زبل خان

معجزه‌ها با باد رفته‌اند … و چشمانی که چشم مرا گرفت … همیشه در حاشیه‌ی آینه جا ماند … و پشت پنجره چقدر نیامد … آنکه قرار بود …

نیهام

خداوند لبخند زد و دختر آفریده شد... لبخند خدا روزت مبارک[گل]

راوی

عالیییییییییییییییییییی لینک بشیم

ziba

پیش از آنی که به چشمان تو عادت بکنم/ باید ای دوست به هجران تو عادت بکنم/ یا نباید به سرآغاز تو نزدیک شوم یا از آغاز به پایان تو عادت بکنم/ بهتر آن است که چشم از تو بپوشم انگار/ تا به چشمان پشیمان تو عادت بکنم/ چون زمستان و خزان از پی هم می آیند/ من چگونه به بهاران تو عادت بکنم؟/ محمدرضاترکی